تبليغاتX
" دخترکــ "

یادت باشد بر پیله های تنت با اشک بنویس دنیا جای پروانه شدن نیست..!

 
" آبستــنــ "

دنيا را بغل گرفتيم گفتند امــن است،

هيچ كارى با ما ندارد.

خوابمان برد، بيدار شديم،

ديديم آبستن تمام دردهايش شده ايم...

"زنده یـاد حسینـ پناهیـ "


نويسنده : نرگس


"خودت باش لطفا.....!"

کم کم یاد خواهی گرفت :

تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دوست و زنجیر کردن یک روح را

اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند

و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند.

کم کم یاد میگیری

که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه

منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد

یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی

که محکم باشی پای هر خداحافظیی

و یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی

خودتان باشید!

"خورخه لوییس بورخس"


نويسنده : نرگس


" درود"
درود بــر آدم هــای خوبــ ،

آنهــا که در اندیشه ی دیگــــران تصــویر زیبــــا می نگـــارند . . .


نويسنده : نرگس


" لــالــ "

گـاهــــی لـال مـــی شود آدم،حـرف دارد!! ولــ ـ ـ ـ ـی کلمه نـدارد ...


نويسنده : نرگس


" فــراموشیـ "

نــامــت را...
خــاطـراتــت را...
بــو سـه هـایــت را...
و لـمـس ِ حـس ِ بــودنـت را...
هـمـه ُهـمه را ، بــه دسـت سـرد بــاد سپـُـردم!
یــــادم تـــو را فـــــــرامــــــــوش!!


نويسنده : نرگس


". . . "
اینجــا حریم منهــ! اگه فضولی وبی احترامی فقط  بلدی دیگه نیا!




نويسنده : نرگس


"مـُورچهـ و سـُلیمانــ"

روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود.
از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟
مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم.
حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی.
مورچه گفت: "تمام سعی ام را می کنم...!"
حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشتکار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد.
مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آورد ...
"چه بهتر که هرگز نومیدی را در حریم خود راه ندهیم و در هر تلاشی تمام سعی مان را بکنیم، چون پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست ..."


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

نويسنده : نرگس


" منمــ زیبـ ـا "
گروه اینترنتی پرشین استار | www.persian-star.net

که زیبا بنده ام را دوست میدارم

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه میجویی؟

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت

که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که

وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم

که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت

وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تورا از درگهم راندم؟

که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!

آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت.خالقت. اینک صدایم کن مرا. با قطره ی اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد


شعر از زنده یاد سهراب سپهری

نويسنده : نرگس


" واقعیـ ـ ـ تـ ـ! "
در زمستانی سرد که کلاغ غذا نداشت تا جوجه هایش را سیر کند   گوشت بدن خود را میکند و به

جوجه هایش می داد تا بخورند!!   زمستان تمام شد و کلاغ مرد!   اما جوجه ها نجات پیدا کردند   و

گفتند:خوب شد مرد، راحت شدیم از این غذای تکراری!! 

 این است واقعیت تلخ روزگار . . .!

نويسنده : نرگس


" اشنـ ـایـ غریبهـ "

وقتی دو عاشق از هم جدا میشن دیگه نمیتونن مثل قبل دوست باشن...

چون به قلب همدیگه زخم زدن...

نمیتونن دشمن همدیگه باشن.. چون زمانی عاشق بودن ...

تنها میتونن آشنا ترین غریبه برای همدیگه باشن...


نويسنده : نرگس